انجمن داستان دزفول

داستان نویسی،داستان کوتاه،نقد ادبی و......

آغاز به کار کانون ادبیات داستانی دزفول

باسلام

وسپاس از تمامی دوستان که دراین مدت همراه ما بوده اند.

کانون ادبیات داستانی دزفول به صورت رسمی فعالیت های خودرادرتاریخ 7/4/1390آغاز کرده.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مقدم 

داستان ابرصورتی نوشته : علیرضا محمودی ایرانمهر

 

ابرصورتی

نویسنده: علیرضا محمودی ایرانمهر

داستان نویس ومنتقد ادبی است  که از سال 69 کارادبی خوراآغاز کرده وتاکنون بابشتر نشریات همکاری داشته.درمسابقه  داستان نویسی بهرام صادقی مقام نخست راکسب کرده اند وپس ازآن موفق شد چند جایزه دیگر کسب کند

آن صبح سرد سوم دي ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظه‌ي طلوع صورتي شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپه اي بالا مي رفتيم و من به بالا نگاه مي كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روي سينه ام گذشت. من به پشت روي زمين افتادم، شش هايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه،‌در حالي كه هنوز به ابر نارنجي و صورتي نگاه مي كردم، مُردم. هيچ وقت كسي را كه از پشت صخره‌هاي بالاي تپه به من شليك كرده بود، نديدم. شايد سربازي بيست ساله بود، چون اگر كمي تجربه داشت، ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود، يك سرباز صفر را انتخاب نمي كرد.

 پدرم آرزو داشت مثل برادر پزشكم به استراليا بروم. اما شايد من استعدادش را نداشتم. آخر تابستان به محض اينكه ديپلم گرفتم، فرودگاه تهران بمباران شد. جنگ شروع شده بود. مادر نه ماه در خانه حبسم كرد. هر روز برايم روزنامه و گاهي كتاب مي خريد. بالاخره يك روز خسته شدم و با پروانه در پارك قرار گذاشتيم. پروانه را از سال دوم دبيرستان مي شناختم و سال چهارم قول داده بوديم براي هميشه به هم وفادار باشيم. پروانه موهاي نارنجي قشنگي داشت و هميشه رژ مسي براق مي زد. سال سوم دبيرستان وقتي براي اولين و آخرين بار بعد از ظهري يواشكي به خانه شان رفته بودم، موهايش را ديدم.
هنوز شيشه عطر كادو شده اي را كه سر راه خريدم و نامه اي را كه در نه ماه حبس خانگي نوشتنش را تمرين مي كردم، به پروانه نداده بودم كه گشتي هاي داوطلب ما را گرفتند. تا وقتي ما را عقب استيشن سوار مي كردند، هنوز نفهميده بودم چه اتفاقي افتاده است. بعد از آن هم فقط به ناخن هايم نگاه مي كردم كه چشمم به چشم پروانه نيفتد.
او را با سر و صدا تحويل خانواده اش دادند و مرا به بازداشتگاهي بردند كه جنوب شهر بود، اما درست نمي فهميدم كجاست. وقتي پروانه را جلوي خانه شان از استيشن پياده كردند، يكي از همسايه ها پنجره اش را باز كرده بود و ما را نگاه مي كرد. تا وقتي راه افتاديم هنوز آنجا بود. داخل سلولم قلب بزرگي را با چيزي نوك تيز روي ديوار كنده بودند. يك طرف قلب كج شده بود. دو روز پاهايم را دراز كرده بودم و به در نگاه مي كردم. بالاخره آمدند و مرا به پاسگاهي بيرون شهر بردند. پاسگاه ديوارهاي آجري داشت كه بالاي سرشان سيم خاردار كشيده بودند. آنجا با عده‌ي زيادي كه سرهايشان را تراشيده بودند سوار اتوبوس شديم و به پادگان آموزشي رفتيم. شانزده ساعت بعد كه جلوي دروازه ي پادگان پياده شديم، گروهباني ما را به خط كرد و آن قدر دور پادگان دواند كه تا يك هفته بعد مي لنگيدم. همه سربازان فراري بوديم. شب بعد از اينكه آبگوشت رقيقي به ما دادند، دوباره به خط مان كردند و لباس هايي بين همه تقسيم كردند كه مثل كيسه گشاد بود.

آخرين باري كه پدر و مادرم را ديدم، لحظه بود كه اتوبوس ما دور ميدان آزادي مي چرخيد تا به طرف پادگان آموزشي برويم. آن دو كنار يكي از باغچه هاي دور ميدان ايستاده بودند و وقتي مرا ديدند برايم دست تكان دادند. سربازهاي ديگر هم با سرهاي تراشيده از پشت شيشه براي آن دو دست تكان دادند. پدر و مادرم خنديدند و جلوتر آمدند و براي همه ي ما دست تكان دادند.  ما هم از جايمان نيم خيز شديم و براي پدر و مادرم دست تكان داديم. نمي دانم از كجا مي دانستند اتوبوس ما آن ساعت از ميدان آزادي مي گذرد. پنج ماه بعد كه گلوله ها سينه ام را سوراخ كردند. نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش فكر مي كردم، هنوز توي جيب شلوارم بود. شيشه ي كادو شده عطر را همان موقع در بازداشتگاه گرفته بودند.
من ساعت ها كنار بوته ي خشكي كه شبيه سراسب بود و سنگ بزرگي كه رنگ سبز عجيبي داشت، ماندم. ابر صورتي كم كم نارنجي و زرد شد و بعد به كلي ازميان رفت. ستون ما در عمق خاك دشمن راهش را كم كرده بود و وقتي رگبار گلوله ها شليك شد، هيچ كس نتوانست مرا با خود عقب ببرد. بعد از ظهر عراقي ها امدند و مرا با استيشن به سردخانه بردند. آنها مرا لخت كردند و همه جايم را گشتند. حتما مرا با جاسوس يا كس ديگري اشتباه گرفته بودند، چون تصميم گرفتند دفنم نكنند.
چهار هفته داخل كشوي فلزي بزرگي كه سقفش لامپ مهتابي داشت، ماندم. هر بار كشور را بيرون مي كشيدند لامپ روشن مي شد. بارها چند  نفر را آوردند تا مرا ببينند. بعضي ها دستبند داشتند و بعضي ها هم دست هايشان آزاد بود. اما از آخر هيچ كس مرا نشناخت. همه سرشان را تكان مي دادند و مي رفتند. روزهاي آخر بود كه دو نفر ديگر را آوردند و داخل كشوهاي كناري گذاشتند. ناخن هاي دست هر دوشان را كشيده بودند و پوست شان پر از لكه هاي آبي سوختگي بود. سه روز بعد هر سه ي ما را با آمبولانسي كه شيشه هايش را رنگ زده بودند به گورستان خلوتي بردند. هيچ كدام از گورها سنگ قبر نداشت. جاي ما از قبل آما ده شده بود مرا داخل قبر انداختند و دو اسير ايراني كه لباس زرد تن شان بود، رويم خاك ريختند. بعد كپه‌ي خاكي به اندازه‌ي قدم درست كردند كه كنار كپه هاي بي شمار ديگري بود.
هيچ يك از كپه هاي خاكي اسم نداشت. فقط يك پلاك سبز كه رويش شماره هاي سفيدي حك شده بود، بالاي هر كپه فرو كرده بودند. درامتداد قبرهاي بي نام، رديفي از درختان اوكاليپپتوس سايه مي انداختند. برادرم در نامه هايي كه مي فرستاد هميشه مي نوشت، استراليا پر از درختان اوكاليپپتوسب است و هيچ ايراني ديگري اينجا نيست.
آن طرف درختان باريك اوكاليپتوس يك ساختمان دو طبقه سيماني بود. كساني كه گاهي از پنجره هاي ساختمان سرك مي كشيدند، احتمالاً‌ مي توانستند پلاك هاي سبز روي هر كپه ي خاكي را ببينند. آن سوي ديگر گورستان مزرعه ي بزرگي بود كه در دور دست هايش، خط باريك و درازي از سيم هاي خاردار حريم  آن را نشان مي‌داد. صبح ها عده اي را با تريلر مي آوردند.
تا روي مزرعه كار كنند و بعد از ظهرها كه از كنار گورستان مي گذشتند جمله هاي فارسي برده بريده اي شنيده مي شد. غروب هشتاد و هفتمين روز كه سايه ي اوكاليپتوس ها تا انتهاي گورستان مي رسيد، سه نفر كه براي كندن قبرهاي تازه آمده بودند، پنهاني سر قبر من آمدند و يك پياز لاله را كنار پلاك فلزي كاشتند. معلوم نبود آن پياز را از كجا آورده اند، اما مسلماً مرا با كس ديگري اشتباه گرفته بودند. آدمي كه حتماً خيلي مهم بوده و با كاشتن گل لاله سر قبرش احساس رضايت و افتخار مي كردند.از فردا اسيراني كه با لباس هاي زرد به مزرعه مي‌رفتند، به كپه ي خاكي من خيره مي شدند و با حركت آرام تريلر سرهايش با هم به اين سو مي چرخيد.
پياز لاله آرام آرام ريشه دواند و ساقه اش از خاك جوانه زد. هفت روز بعد، سه افسر عراقي كه بند پوتين هايش را دور ساق شلوارشان كرده زده بودند، آمدند و بالاي كپه‌ي خاك ايستادند. آنها پياز گل و حتا پلاك سبز را از خاك بيرون كشيدند. شايد براي پاك كردن اثر پرستشگاه اسيران بود كه دستور دادند بولدوزرها درختان اوكاليپتوس را هم از ريشه در آوردند. بيل آهني حتي ما را هم از خاك بيرون كشيد و روي هم ريخت. در تمام اين مدت از سمت ساختمان سيماني صداي فريادهاي فارسي و عربي كه از هم بلندتر مي شدند، شنيده مي شد. از آخر ما را با بيل مكانيكي پشت چند كاميون ريختند. وقتي كاميون راه افتاد، هنوز صداي حركت ماشين هايي كه آرامگاه ما را صاف مي كردند، شنيده مي شد. انگشتان دست چيم براي هميشه آنجا زير خاك ها باقي ماند.
كاميون ها تا بعد از ظهر يكسره مي رفتند، قبل از غروب به جايي رسيديم كه كوه هاي بلندي داشت. كاميون ها در حياط پاسگاه دور افتاده اي پارك كردند ديوارهاي حياط را با دوغآب سفيد كرده بودند. آفتاب غروب از دروازه ي پاسگاه داخل مي تابيدو مربع سرخي روي ديوار حياط درست كرده بود. دو روز همانجا مانديم و مربع سرخ هر غروب روي ديوار پاسگاه نقش بست. صبح روز سوم دوباره راه افتاديم. جاده پرشيب و سنگلاخي بود و ما گاهي از الاغ هايي كه از كنار جاده مي گشتند، عقب مي مانديم. نزديك ظهر به دره ي عميقي رسيديم كه ميان كوه هاي جنگلي محصور بود. آنجا ما را داخل گودال درازي كه شبيه كانال بود ريختند. گودال از پيش آماده شده بود. عصر همان روز كاميون هاي ديگري آمدند و عده اي را كه تازه تير باران شده بودند روي ما ريختند. لباس هاي گشاد آنها خون آلود و سوراخ سوراخ بود و از بعضي ها هنوز خون تازه بيرون مي زد. بعد بولدوزرها آمدند و كانال را با خاك پوشاندند.
درست روي گردنم سرزني افتاده بود كه موهاي خرمايي بلندش دور صورتش پيچيده بود و چشمانش را مي پوشاند. پاهاي لاغر و سفيد مردي روي سينه ام افتاده بود و دهان بازيكي ديگر به شكمم چسبيده بود. من هم با كمر روي سينه ي مردي افتاده بودم كه استخوان هاي دنده اش خورد شده بود. اين آشفتگي خيلي طول نكشيد. شصت و پنج روز بعد گروهي سرباز و درجه دار آمدند و با عجله خاك ها را كنار زدند تا جاي ما را پيدا كنند. آنها كه دستمال هايي دور دهانشان بسته بودند، همه را به سرعت پشت كاميون ها ريختند. شايد كسي آنجا را به سازماني لو داده بود و حالا بايد اثرش پاك مي شد.
راه كه افتاديم سربازها داشتند گودال دراز و خالي را با تايرهاي كهنه پر مي كردند و رويش را با خاك مي پوشاندند.
آن شب كه كاميون ها از جاده هاي كوهستاني مي گذشتند. بوي خوبي مي آمد. چوپان شبگردي در دامنه ي كوه آتش روشن كرده بود، جلوتر رديف كندوهاي چوبي در دامنه ي ديگري زير نور مهتاب بودند. هوا پر از بوي گياهان وحشي و حشرات بود.
اگر پروانه آنجا بود تا صبح نمي خوابيديم. روي تختي كه ملافه هاي تميز داشته باشد. دراز مي كشيديم و به سوسك هاي شب تابي نگاه مي كرديم كه از پنجره ي باز توي اتاق مي آيند و خاموش روشن مي شوند. كمي بعد هوا ابري شد و باران گرفت. من روي بقيه بودم و استخوان هايم خيس شد. صبح وقتي شفق از پشت درختان نوك كوه بالا مي آمد به جايي كه منتظرمان بودند، رسيديم. كاميون از تپه اي پايين پيچيد و دشت در نور كمرنگ آسمان پيدا شد. دشت با سوراخ هاي بي شماري كه در آن كنده بودند، شبيه شانه ي عسل بود.
آفتاب كه بالا مي آمد، مرداني كه ماسك زده بودند آمدند و ما را داخل قبرها ريختند. از اينكه به ما دست بزنند نفرت داشتند، بيل هاي درازي داشتند و ما را هل مي دانند تا توي يك قبر بيفتيم. داخل قبر من دست ديگري را هم انداختند  كه دور انگشتريش حلقه اي زنگ زده بود. دندان هاي مصنوعي مردي كه در كاميون كنارم بود، از دهانش بيرون افتاده بود. يكي از سربازها كه به سرعت مي گذشت با نوك پا آن را توي قبر من انداخت. دندان ها سياه شده بودند و رويشان خون خشك شده چسبيده بود. ناخن‌هاي دستي كه حلقه داشت كبود بود. كمي بعد استخوان دراز ساق پاي كس ديگري را هم پايين انداختند. وسط ساق، بر آمدگي كوچكي وجود داشت انگار آن را از وسط به هم چسبانده بودند. حتماً قبلاً پايش شكسته بوده، اما من هيچ وقت جايم نشكسته است، چون مادرم وسواس داشت و از بچگي مواضب بود بازي هاي خطرناك نكنم.

پيدا بود قبرها را شتابزده كنده اند. ديوار قبر من كاملاً كج در آمده بود و كف آن بر آمدگي داشت. اگر زمين را دو سه بيل عميق تر كنده بودند، حتماً گورستان باستاني را كه فقط دو وجب پايين تر بود كشف مي كردند. درست زير قبر من، گور شاهزاده اي آشوري بود كه شمشير دراز مفرغي اش را با دو دست روي سينه اش گرفته بود و اگر آن را كمي بالا مي آورد نوك شمشير ميان دو استخوان لگنم فرو مي رفت.
مثل بار اولي كه دفن شدم، روي قبرم كپه خاكي به اندازه ي قدم درست كردند و روي آن پلاكي با چند شماره ي سفيد فرو كردند. روز بعد باران گرفت و دو هفته بعد زمين سبز شد. علف هاي وحشي بارها خشك شدند و فروريختند و دوباره سبز شدند. دو هزار و هشتصد و شصت و چهار روز آنجا ماندم. ريشه هاي گياهان وحشي از ديواره‌ي قبر آويزان شده بودند و شاهزاده ي آشوري همچنان شمشيرش را دو دستي گرفته بود. يك روز باز هم عده اي با بيل هايشان آمدند  و قبرها را باز كردند و ما را داخل كيسه هاي سفيد ريختند. روي هر كيسه شماره اي مي چسباندند. كيسه ها را بار كاميون زردي كردند و تا شب مي راندند. ما بر مي گشتيم. هنوز در خاك دشمن بوديم ولي در دور دست ها آسمان ايران ديده مي شد. وقتي به مرز رسيديم هوا تاريك شده بود. در پاسگاهي كه داخل خاك ايران بود، چند كاميون بزرگ زير نور افكن هاي بلند منتظرمان بودند. اگر پدر و مادر يا پروانه مي دانستند، برگشته ام حتماً آنجا منتظرم بودند. اما هيچ كس نبود. مثل چهار شنبه سوري سالي بود كه از دو روز پيش براي آتش بازي چوب جمع مي كرديم، اما عصر باران گرفت و چوب ها خيس شدند. همه به خانه‌هايشان برگشتند و هيچ كس نماند.
ما را داخل كاميون ها چيدند و به فرودگاه بردند، آنجا مرا با همه‌ ي بار اضافه اي كه از استخوان هاي بيگانه داشتم سوار هواپيما كردند و پرواز كرديم. وقتي در تهران به زمين نشستيم هوا ابري بود. آنها ما را داخل يكي از انبارهاي بزرگ فرودگاه مهر آباد بردند. همان جايي كه وقتي ديپلم گرفتم بمباران شد. آنها در بزرگ انبار را بستند و ما را از كيسه هاي شماره دار، بيرون آوردند. كف انبار پر از تابوت هاي يك شكل بود و ما را به دقت داخل تابوت ها مي چيدند. بعضي ها دورتر ايستاده بودند و گريه مي‌كردند. وقتي كارشان تمام شد، روي هر تابوت پرچم بزرگي انداختند و جلوي آن يك عكس چسباندند. روي تابوت من عكس جواني را چسبانده بودند كه سبيل نازك داشت. من در عمرم هيچ وقت سبيل نداشتم، پيدا بود كه جايي در خاك دشمن شماره‌ي من اشتباه شده است.
سربازهايي كه لباس هايشان گشاد نبود و واكش هاي سرخ از شانه شان آويزان بود، تابوت ها را يكي يكي بلند كردند و در محوطه باز و بزرگ بيرون انبار چيدند. جمعيت زيادي اطراف محوطه جمع شده بود. خيلي هايشان گريه مي كردند و بعضي ها عكس قاب گرفته ي جواني را سر دست شان بلند كرده بودند. پدر و مادرم بين آنها نبودند. اثري هم از پروانه نبود. اگر چهره اي داشتم، شايد كسي پيدا مي شد كه مرا بشناسد. فيلم بردارهاي زيادي داخل محوطه كه سربازها آن را محاصره كرده بودند، مي آمدند و از همه چيز فيلم مي گرفتند. كسي هم پشت تابوت ها بر جايگاه بلندي ايستاده بود و براي مردم سخنراني مي كرد.
وسط جمعيت يك چهره‌ي آشنا بود. عكس جواني بود كه موهاي خرمايي داشت و لبخند زده بود. عكس خودم بود. پير زني كه روي سري قهوه اي داشت آن را بالايس سرش گرفته بود. مادرم بود. خودش بود. خيلي پير شده بود. پدر نبود، آنها وقتي دور ميدان آزادي برايم دست تكان مي دادند با هم بودند. مادر كوچك شده بود. حتماً پدر مرده، اگر نه نمي گذاشت مادر تنها بيايد.
بعد از آنكه سخنراني و فيلم برداري تمام شده هر عكس را سوار استيشن كردند و از محوطه بيرون رفتند. وقتي دور ميدان آزادي مي چرخيديم، مردم گاهي كنار باغچه ها مي ايستاند و به رديف ماشين هاي استيشن نگاه مي كردند. مرا به خانه اي قديمي بردند كه حياط و حوض داشت. آنجا تختي از قبل برايم آماده كرده بودند و اطرافش آنقدر گلدان شمعداني چيده بودند كه زنبورها را گيج مي كرد. تا شب عده اي مي آمدند، پيشاني شان را به تابوت مي چسباندند، گريه مي كردند و مي رفتند. تمام مدت فقط پير زني مانده بود. بيني بزرگ پير زن از گريه سرخ شده بود. بي شباهت به مادرم وقتي گريه مي كرد، نبود.شايد هم همه‌ي آدم ها وقتي گريه مي كنند شبيه هم مي‌شوند. هر پنج دقيقه يكبار بلند مي شد و گوشه اي از تابوتم را مي بوسيد. اما هر بار مي خواست در تابوت را باز كند،‌چند نفر مي گرفتندش و دوباره ي روي صندلي چرمي سياه مي نشاندند.
صبح روز بعد تابوت مرا داخل همان استيشن گذاشتند و بالاي تپه زيبايي خارج شهر بردند. اطراف تپه پر از درخت  هاي قديمي بود آنجا چند قبر بزرگ و با شكوه براي ما كنده بودند. وقتي مي خواستند مرا سر جايم بگذارند در تابوت را باز كردند. هنوز هم چند نفر پير زن را گرفته بودند اما احتياجي نبود، او اصلاً تكان نمي خورد. به حلقه ي زنگ زده اي كه دور استخوان انگشت آن دست ديگر بود، خيره نگاه مي كرد. او حتي گريه هم نمي كرد.
آنها مرا با دقت دفن كردند، سنگ سياه زيبايي كه هم قد خودم بود، روي قبر گذاشتند و بالاي آن عكس جوان سبيل نازك را نصب كردند. پيرزن هنوز به سنگ خيره مانده بود. برايش صندلي اي گذاشته بودند كه بنشيند، حتماً روماتيسم داشت. مثل ديروز عده ي زيادي جمع شده بودند و فيلم بردارها از همه چيز فيلم مي گرفتند. آنجا هم سكويي گذاشته بودند و كسي سخنراني مي كرد. هوا ابري بود و فلاش دوربين ها مثل برق در آسمان مي درخشيد. بعد همه رفتند و پير زن را هم با خودشان بردند.
ازاين بالا تهران تا دور دست ها پيداست. آن قدر دور است كه نمي توانم خانه ي پروانه را پيدا كنم. نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش تمرين مي كردم شايد هنوز جايي در بايگاني هاي عراق باشد. شيشه ي عطر هم حتماً با زباله ها دفن شده است. اگر پروانه يك روز براي هوا خوري اين اطراف بيايد، مي فهمم هنوز از همان رژ مسي براق مي زند يا نه. فصل خوبي ست. هوا گاهي آفتابي مي شود و گاهي باران مي‌گيرد. در آسمان تكه ابر بزرگي ست كه بالاي آن صورتي شده است. پروانه اي نارنجي روي علف هايي كه گل هاي زرد دارند نشسته است. حالا بلند مي شود و به طرف درخت هاي قديمي مي رود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مقدم  | 

سومین جلسه کارگاه داستان نویسی

 

سومین جلسه کارگاهی داستان نویسی در تاریخ 5/8/1389 مثل جلسات گذشته درساعت 5بعدازظهرتشکیل گردید.

در این جلسه به تعریف شخصیت وشخصیت پردازی درداستان پرداخته شد.شخصیت: به اشخاص ساخته شده ای که درداستان،نمایشنامه،فیلمنامه و... ظاهر می شوند گفته می شود. شخصیت ها به دودسته پویا وایستا طبقه بندی شده ،همچنین درداستان شخصت اصلی وفرعی وجود داردو... که مشخص می شود شخصیت یکی ازعناصر مهم وکلیدی درداستان نویسی است .

همچنین شخصیت ها را می توان به شش گروه تقسیم بندی کرد: قالبی/قراردادی/نوعی(تیپی)/تمثیلی/نمادین/همه جانبه دراین جلسه کارگاهی هنرجویان به خوبی بااین عنصرمهم  آشناشدند که یکی ازگامهای جلو رفتن به سمت داستان نویسی حرفه ای است.با این تعارف یک نکته دراین میان خیلی اهمیت داردوآن است که :

باید خواننده نسبت به شخصیت درداستان علاقه مند باشدوبتواند باآنها ارتباط برقرارکند؛درغیر این صورت نویسنده درپرداخت به شخصیت هاضعیف بوده وموفق عمل نکرده.درپایان تمرینی ازچندنوع شخصیت پردازی به هنرجویان داده شد.

 

جلسه بعدی چهارشنبه ساعت 5 بعدازظهر ، سالن آمفی تئاتراداره فرهنگ وارشاد اسلامی دزفول

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مقدم  | 

نقدداستان شال گردن نوشته علی فدایی

 

نقدداستان شال گردن

 آقای بالویی: اگرداستان رااز نظر روانشناسی نگاه کنیم می توانیم روان شخصیت اصلی رادرک کنیم.در اپیزود اول مافقط موهای خرمایی نگین رامی بینیم وبرمی گردد در محیطی دیگر.در نمایش یک چیز هست : اگربه یک شخصیت سیگاری بدهیم نوع حرکت،پک زدن،حرکتش و... تمام اینها نوع شخصیت رانشان دهند.مثلا چطورسیگاررادستش می گیردوچرااز این نوع سیگاراستفاده می کند که تمام اینها فاکتورهایی می شوند برای شناخت شخصیت که اینجا نویسنده سعی کرده به این روش عمل کند.اما همانطورکه گفتم برای من فقط شخصیت روانی شخصیت نشان داده شد.www.dezdastan.blogfa.com

 خانم ابراهیمی: به نظر من درقسمتی که ازرابطه اش بانگین صحبت می کند ناشی ازبیان رابطه اش است.ازخانه پدری سخن می گوید واینجا موضوع راتمام نمی کند وبه موضوع جداگانه دیگری برمی گردد.

 آقای رشنوی: تعلیق درداستان وجودنداشت.تعلیق کشش وقدرتمندی دراثرایجاد می کند که مخاطب رغبت پیدا کند آن اثررابااشتیاق دنبال کند. نویسنده اول باید تعلیق رادنبال کند .یعنی طوری برای داستان برنامه ریزی کند که مخاطب ازجذب داستان جدانشود.که دراین اثرزیاد پررنگ نبود.پیشنهاد می کنم اول اتفاقهایی که قرار است بیفتد ترتیب زمانی رامشخص وبعدترتیب زمانی رابه هم بزنیدکه ابتدادرآخر،آخردراول داستان و... قرار بگیرد.اگردرداستان ازفلاش بک استفاده می شد داستان تعلیقش بالا می رفت وحرفه ای تر نشان می داد.درارتباط باتوصیف گاهی توصیفات خیلی کوتاه درذهن خواننده می ماند واین توصیفات آنچنان ماندگارنبودند.دراین داستان شخصیت ها معلقند.مثلا مادراین جلسه دریک محیط قرار داریم. شخصیت پردازی هم درهرداستان باتوجه به فضا شخصیت پردازی خاص خودرادارد. مثلا مادراین جلسه دریک محیط قرار داریم.یک داستان نویس می تواند جوری این فضاراترسیم کند که کسی که دراین جلسه نبوده آن رابه خوبی حس کند .اگر به توصیف جایی که کارگرها جدولهارارنگ می کنند توجه کنید به نظر من یکی ازتوصیف های خوب داستان است. واینکه زبان داستان هنوزخیلی کارداشت.

 خانم رابطیان: شال گردن باآهنگی کندونرم وآهسته شروع می شود .درداستان هجوم تصاویر است.اجاق رنگ ورورفته وسنگ فرش خیابان و...این خصیصه نقصی درداستان ایجاد نکرده. تصویرنگین وچای نوشیدن شبیه عکسی است که هیچ اطلاعاتی ازآدم ها یش نمی دهد.عکسی که برای گیج کردن ذهن خواننده چیزهایی حذف ویا پاک شده باشد.مانمی دانیم آن روز چه اتفاقی افتاده است وقرار است چه اتفاقی بیفتد.چرامردتمام کارهای سخت راانجام می دهد؟ آیا منظورش طلاق بوده؟ وهرچه به انتهای داستان نزدیک ترمی شویم انبوه سوالات بیشتر می شوند.سوالات بی پاسخ بیشترخواننده راسردرگم می کنند.نویسنده به عمدیاسهوی اطلاعات دقیق راحذف وبه دادن تصاویر که بی تاثیر هستند می پردازد.مثلا: درآشپزخانه همه چیز شکل وبوی رفتن به خودگرفته بود.یا: آشپزخانه کثیف نشان دهنده بی کارنبودن افرادآن خانه می تواند باشد نه منظوررفتن .درواقع داستان شال گردن سیر معکوس دارد. می بینیم داستانها گره دارندودرپایان گره باز می شوند.امادراین داستان درانتها شال گردن به گره تبدیل می شود که هیچ ردی ازآغازوپایان نمی توان یافت واوج نوشته آنجاست که تلفن بی جهت به صدادرآمده .صدایی که ازته چاه بیرون می آید.آیا زن مرده؟خودکشی کرده؟زن است یا نگین؟ وانبوه چراهایی سرگیجه آور که بوجودمی آید.داستان ازعدم پرداخت به شخصیت اصلی رنج می برد.جزاینکه نگین علاقه مند به ادبیات است.ومردی که بی هدف وهیچ عاملی رفتارش مشخص نیست وزندگیش ازکجاشروع شده وبه کجا ختم می شود.  

 آقای چناری: تانیمه داستان فضای ایجاد شده حس می شود آن کرختی وسستی شخصیت ومی توان باشخصیت ارتباط برقرارکرد.اما میانه های داستان بایک  کلاف سردرگم روبرومی شویم که ضعیف است.خیلی ازجمله ها ی کوتاه استفاده شده. بیش ازصد جااز نقطه استفاده کرده وجوری است که تابخواهیم جمله هارادرک کنیم مارادلزده می کند.

 خانم خلفی: درمورد موضوع : احساس می کنم موضوع تکراری است وپرداخت باید چنان باشد که قابل توجه باشد.شخصیت پردازی ضعیف ولی توصیفات خوب بودند.نویسنده یک تصویر ایجاد می کرد ووارد فضای دیگری می شد که این حالت تاانتهای داستان ادامه داشت .

خانم باستان: مقدمه ی داستان بیش ازحددر ارتباط باسیگار بود وحداقل قسمتی از سرنوشت خودش رابانگین توضیح می داد وبه چه دلیلی نگین نمی خواست ازاوجداشود.

 www.dezdastan.blogfa.comآقای بذرافکن: موضوع طلاق یاجدایی بصورت رمانتیک بیان شدوتصاویر سینمایی که خودش رانشان می دهد جایی که نیاز نبود ه مثلا ترتیب آب خوردن.آب راآرام به روی لیوان گذاشت ویا شمشادهای لخت و... که این تصاویرکمک چندانی به داستان نمی کند.درنهایت باتصاویر رمانتیک می رسییم به جایی که برای من گیج کننده بود.چمدان رامی گیرد وخارج می شود.یادرب پشت شیشه ای که مراجداکرد،پشت شیشه رفتن راتماشاکرد.وصحنه فرودگاه راداریم نمی دانم شخصیت ها خواستند بروندفرودگاه یا می خواستند برگردند یا خانه بودند.نمی دانم برداشت شخصی من سردرگم مانده یا آنکه نویسنده دقت نکرده درپرداخت این

موضوع.یااین جمله: ازنگاه فروشنده که دنبال خریدار می گشت که این ازجمله هایی بودکه در تنه داستان نمی گنجد.نکته دیگر معمولا نویسنده باواژ ه ها وجمله ها کارمی کند که اگر این جمله هارامرتب کنارهم قرار دهدبه خواننده بیشترتاثیرمی گذارد.که دراین جنبه نیز داستان نیاز به بازنگری دارد.انتهای داستان هم خیلی ساده تمام شد.بعضی جاها نیاز به دادان اطلاعات بیشتربود.ودرداستان باید هرجالازم بودتوضیح وجای دیگرآن راکم کنیم یعنی یک تعادلی برقرار کنیم که هرچیزی روی قسمت دیگری ازداستان سایه نگذارد.معمولا درداستان نویس های ما بیشترین وموفق ترین داستانها آنهایی هستند که پایان تلخ داشته باشند.وبااین مضمون بیشتردرذهن خواننده می مانندوموضوعهای خنده دار تازمانی که می خوانیم درذهنمان هستند ولی موضوع تلخ زمان زیادی درذهن مامی مانند.دراین داستان آن تلخی نتوانست درذهن من بماند.

خانم مقدم: داستان اززاویه دید اول شخص روایت می شود.راوی که خوددرداستان شخصیت اصلی است،  دارد ماجرا واتفاقهای خودرابازگو می کند.ودراین بازگو کنندگی،نگین ( که برمی گردد به شال گردن ) شخصیت اصلی راایفا می کندو شایدیکی ازعمده ترین مشکل داستان برمی گرددبه اینکه نویسنده نتوانسته به خوبی شخصیت پردازی کند. شخصیت ها تخت وفاقدلایه های زیرین هستند.درداستان خیلی کوتاه از دیالوگ هم استفاده شده که بجزیکی دومورد نه کاربردی درداستان هستند نه اطلاعات مورد نیاز درداستان رابه خواننده منتقل می کنند.اگر به ابتدای داستان نگاه کنیم می بینیم شال گردن باید یک نقش کلیدی ویا یک ارتباط ونماد قوی درداستان داشته باشد .اما به جر اینکه مرد شال گردن رامی پیچد دورگردنش وراننده که نمی دانم به چه علت محو آن می شود مادیگر کاربرد شال گردن رانمی بینیم.هرچند اگر از آن دید کاربردی ترنگاه کنیم که شال گردن می تواند معرف نگین باشد. باز ضعف پردازش نویسنده رابه این موضوع می بینیم.مسئله دیگر نوع روایت راوی است که بقیه اشاره کردند که باانبوه تصاویر است اما دربرخی ازجاها احساسات راوی بادیدن تصاویر هم ترکیب می شود که یک ناهمخانی وعدم یکدستی درداستان ایجادمی کند.مثل: شمشادهای لخت خم به ابرونمی آوردند یا میان کوچه های قدیمی که جان می دادندبرای گم شدن ...

 آقای فدایی: تشکرازنظرات ونقدها.مامعمولا درجلسات نقداجازه نمی دهیم نویسنده صحبت کند.درفلاش بک هاکه نمی دانم چقدرموفق بودم.دراینجا راجع به راوی صحبت شد.راوی ازماجدانیست.لازم داشت راوی باحالات روانی واردفضا شود.ماعادت کردیم آرام بانویسنده فضارابوجودوچیدمان راآماده کند وماازداستان لذت ببریم.می بینیم راوی جداازمانیست .ازنظرفضایی زمان عقب وجلو می رودکه تقریبا بازده زمانی سه روزه است.ازخانه نگین به فرودگاه بایک خانم  بعد آشنایی باخانم ،فرودگاه ونگین و... زمان عقب وجلوشده.وفلاش بک ها بیشترازنظرروانی باهم درارتباط هستند.

چون بنده بیشترکارترجمه ای انجام می دهم این روشی بودکه درکارترجمه کسب کردم وجزء اولین کارهای این چنینی من است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مقدم  | 

داستان علی فدائی ازشوش

 

شال گردن   

 نویسنده: علی فدائی                                                                               دوشنبه داستان

زير اجاق را روشن مي کنم، رنگ و رويش رفته اما هنوز به کار می‌آید. چند تکه رسوب از ته کتري کنده مي‌شود. وقت زیادی نمی‌گذارم تا انعکاس تصویر کج و معوج خودم را در آن تماشا کنم. خاکسترهای به جامانده از سیگارهای دیشب،هوس کشیدن سیگار دیگری را به جانم می‌اندازد. جیب‌هایم را برای پیدا کردنم چاله‌ پاکت سیگار می‌گردم، خیلی زود پیدا می‌کنم. مالبروی سفيد را باشعله‌ی زیر کتری روشن مي‌کنم و گوشه‌ی لبم می‌گذارم. دو سه پک کافي است که کرختي هميشگي را زير پوستم حس کنم. سنگینی وزنم را روی کابینت یله می‌کنم. چشمانم را مي بندم! به عادت هميشگي فيلتر را تا آخر میان انگشتانم جا داده‌ام طوریکه وقتی با هجوم افکار بی موقع دستم را مشت می‌کنم، فيلتر سيگار از فشار انگشتان چروک خورده‌ام له مي‌شود. نگاهی به او می‌اندازم. شمد توری را روی خودش کشیده و روی کاناپه معصومانه به خواب رفته! نگاهم به خط موهای پریشانش می‌افتد. سرم رابین آنها فرو کرده بودم. سیگارم حالا بوی عرقی را می‌داد که روی تنم خشک شده بود. خوب می‌دانست چيزهایی در زندگی‌مان است که از من مرد مي‌ساخت و از او زن. پک آخر، تصویری مات و مبهم از نگین را جلوی چشمانم آورد که آنهم لحظه‌ای بعد همراه بازدم و دود، پیچ خوران در فضای نیمه روشن آشپزخانه محو شد. تلخی آخرین بوسه را روی لب‌هایم حس کردم. صدای سر رفتن آب خیالم را از هم گسست! دو قاشق چای برایمان کافیست. تا صبح چیزی نمانده.کتاب‌هاي خوانده نشده هنوز روي ميز اند. می‌نشینم. کتابی نیمه باز را جلو چشمانم می‌گیرم، جملات بدون اینکه ردی در ذهنم باقی بگذارند محو می‌شوند،جمله‌ای را که دورش خط ظریفی با مداد کشیده شده می‌خوانم«هر فکر بسته به آن چیزی که در اوست می‌تواند فرشته یا دیوی باشد.« چقدر دلم می‌خواهدبخوابم. چای تلخ را بدون قند به خودم تحمیل می‌کنم. کافئین چای خواب را می‌پراند. وقت رفتن است. شمد توری را روی شانه‌هایش می‌کشم. شال گردن و پالتو را از روی چوبرختی برمی‌دارم و برای رفتن آماده می‌شوم. بار دیگرنگاهش می‌کنم. وقتی که پولها را می‌شمرد گفته بود که دوست ندارد بیدارش کنم. تا خانه راه زیادی مانده. پله‌ها را یکی یکی پائین می‌آیم. سوزسرمای صبحگاهی به صورتم می‌خورد، یقه‌ی پالتو را بالا می‌دهم تا جلوی نفوذ سرما را بگیرم.  قدم به خیابان می‌گذارم. از شلوغی دیروز خبری نیست!پیاده‌رو را سنگفرش کرده‌اند، مدتی زیادی از عمرش نمی‌گذرد. می‌توانم بخار نفس‌هایم را ببینم. این موقع صبح تاکسی به زور پیدا می‌شود. قدم می‌زنم. سه چهار چهارراه آنطرف‌تر تاکسی جلوی پایم ترمز می‌کند. مسیرمستقیم را به راننده نشان می‌دهم، به میلش بود. سوار می‌شوم و سنگینی بدنم مرا در صندلی زهوار درفته‌ی جلو فرو می‌برد. با پشت دست بخاری را که بر روی شیشه نشسته تمیز می‌کنم. کارگرهای شهرداری خط‌کشی‌ها را نومی‌کنند. خط‌های زرد را رنگ سفید می‌زنند تا لابد به خیالشان چرک‌مرد خط‌کشی را پاک کنند. ساختمان‌ها رفته رفته نویی‌شان را از دست می‌دهند.
راننده سعی می‌کند که سر صحبت را باز کند. اینطرف‌ها زندگی می‌کنید آقا؟» نگاهش به شال‌گردن لا‌مارتین ثابت مانده. « بهتان نمی‌آید« اشتباه می‌کنید، اهل همینجام!» دست‌هایم را در هم گره می‌کنم.به چابکی دستانش را روی فرمان می‌لغزاند، « اما فکر می‌کنم که مدتی اینجا نبوده‌اید، مسافرت خارجه‌ای، جایی!» به موهای سپیدک زده‌اش نگاه می‌کنم. نه! همه‌ی عمرم پا از اینجا بیرون نگذاشته‌ام.» ریزبافت شکلاتی را دنبال می‌کنم که خیلی خوب خودش را در رگه‌های شیری رنگ مخفی کرده.شال‌گردن لامارتین یادگاری نگین بود، نشانه‌ای برای دوستان دهن‌بینش که هر روزش را با آنها پر می‌کرد. نگین متعلق به هیچ مرام و مسلکی نبود اما با همه‌ی اینها، ادبیات را دوست داشت. مهمانی‌های شبانه‌ی نگین محفلی شده بود برای دور هم جمع شدن شاعران و نویسندگان نوکیسه‌ای که هر کدام به طبع خودشان ساز کوک می‌کردند. راننده هنوز مصر بود تا سر حرف را باز کند.
دوران بدي شده آقا! نمي ترسيد با اين سر و شکل بلايي به سرتان بيايد.«هنوز هم نگاهش به شال‌گردن است. اگر ما بلايي سر مردم نياوريم چه کارشان با ماست.» این بار پکر شد اما خودش را از تک و تا نیانداخت. از ما گفتن بود، گرسنگی دندانهای بچه‌ی شيرخواره را هم زودتر می‌رساند،گرسنه نبوده‌ايد که برای کفتار هم پنجه بکشيد.»  چانه‌اش گرم شده بود اماکار به جاهای باريک نکشيد،‌ دل پری داشت اما وقت پياده شدن بود. به زورکرايه‌ام را حساب کردم. می‌خواست مهمانش باشم! تعارفات را که کنار گذاشت سهم گرسنگی را دو برابر حساب کرد. اعتراضی نکردم.در میان کوچه‌های قدیمی که جان می‌دادند برای گم شدن راهم را ادامه دادم.یادم آمد آن روز نگين از پشت آيفون با صداي گرفته در را باز کرد. ازصبح که پيغام گذاشته بود تمام کارهای ثبت را انجام داده بودم تا مسئله‌ای پيش نيايد. نگين در اتاق خوابش بود. موهاي بلند خرمایی‌اش را روی سرشانه‌های لختش ريخته بود، خودش را در آينه نگاه می‌کرد، چشمانش سرخ شده بود.به قاب در تکيه دادم. درهمان حال گفت « همه چيز آماده شده؟«موهایش را شانه می‌کشید. نگران چيزی نباش!» حتی رويش را برنگرداند. تصویرش، با منی که درآينه بود حرف ميزد! پرواز چه ساعتی است؟» دندانه‌های شانه، دسته‌ی موهای خرمایی‌اش را ازهم ‌می‌شکافد.فردا یازده شب.» از جایی که ایستاده بودم بویشان مشامم را پر کرده بود. اينجا نمی‌مانی؟!» رویش را برنگرداند، حتما با خودش فکر می‌کرد که چیززیادی از صورتش را نمی‌بینم.»تنهايی را دوست ندارم! امشب را اينجا بمان!»  قطره‌ی اشک گوشه‌ی چشمانش آرام پائین آمد. بدون اینکه چیزی بگویم از اتاق خارج شدم. در آشپزخانه همه چيز شکل و بوي رفتن به خودش گرفته بود، ظرفهای بی صاحب مانده زير ظرفشويی برای شستن التماس می‌کردند. کاری به کارشان نداشتم. از قوری چای، لیوانم را پر کردم. نگين موهايش را جمع کرده بود. به کمک جادوي وسايل آرايشی اشکهايش از روي صورتش محو شده بودند. کنارش ايستادم و بی صدا نگاهش کردم. سرش را بالا کرد! شايد به اين خاطر که طوری نایستاده بودم تا در آينه مشخص باشم. کمی از چاي را سر کشيدم. ايستاد، دستانش را بالا آورد، دست‌هايم را گرفت آنها را کشید تا لبه‌ي ليوان را به لب‌هايش برساند. لبها را آرام بر روی لبه‌ی ليوان گذاشت و چای را به آهستگی سر کشيد. تلخی چای را به روي خودش نياورد.هميشه می‌توانست جلوی راستگويی چشمانش را بگيرد. خم شدم تا ليوان نیمه خالی را روي ميز بگذارم. برای لحظه‌ای چشمانمان را در هم دوخته بودیم. با چشمان ريز و فريبنده‌اش روبرويم ايستاده بود. دستهايم را در دست گرفت. بدون هیچ حرفی سرش را روی سینه‌ام گذاشت. بازوانش دور کمرم پیچید. برای بغل کردنش تردید داشتم. لحظه‌ای بعد انگشتانم را میان موهایش سراندم و به آرامی سرش را به سینه‌ام فشردم. درب خانه‌ی پدری زنگار گرفته بود. کليد را توي مغزی جديد قفل چرخاندم . دیوار‌های نشست کرده‌ی خانه سالهاست که رنگی به خودشان ندیده‌اند. براي ورود به حياط شش پله شماردم، شمشاد‌های لخت خم به ابرو نمی‌آوردند.
برهنگی برايشان عادت شده بود. براي فرار از سرما خودم را به اتاق رساندم و پنجرها را سفت بستم. هنوز می‌لرزيد، پشت‌ پنجره‌هايي که همه چيزمان در آن مشخص بود. لرزشهاي خفيف سينه‌اش دردی کهنه را در من زنده مي‌کرد. نگاهش را می‌دزديد. سرش روی سينه‌ام آرام گرفته بود. تصوير درون قاب پنجره را نگاه می‌کردم و روی کمرش دست می‌کشيدم. در میان حرفهای نامفهومی که می‌زد همه‌ی کتابهايش را به من بخشيد.قول‌هایی بود که باید می‌دادم، کارهایی که باید می‌کردم، همینطور حرفهایی که باید می‌گفتم. دست‌هایم را در موهایش برده بودم و هر جایی که لازم بود حرفهایش را تائید می‌کردم. چشمانش را بست. در فرودگاه هر کسی فکر خودش بود. هیچ‌کدام از آنهایی که پای ثابت مهمانی‌ها بودند پیدایشان نشد. مشکل خاصی پیش نیامد، تنها مامور بازرسی با نگاه همیشه مظنونش تا آنجا که می‌توانست براندازمان کرد، اما چیزی دستگیرش نشد. چمدانش را دنبال خودم می‌کشیدم. برای خداحافظی عجله‌ای نداشتیم. کنار هم در سالن انتظار قدم می‌زدیم. حرفی نمی‌زدیم تا مجبور نباشیم دروغی گفته باشیم. درب شیشه‌ای ما را از هم جدا کرد. پشت شیشه رفتنش را تماشا کردم.  هوا ابری بود و گرفته. از فرودگاه پیاده تا خانه راه زیادی بود. کنار جاده منتظر ایستاده بود. در هجوم عابران پیاده کسی پیدا نمی‌شد که سوارش کند. خودم را کنارش رساندم تا تنها نباشد. از نگاه فروشنده‌اش که در چشمانم به دنبال خریدار می‌گشت، تنم به لرزه افتاد. بی اختیار راهم را کج کردم، دو سه قدمی دور شده بودم که تازه فهمید مشتری‌اش را پیدا کرده. این بار هم صداي زنگ تلفن از فکر و خيال بيرونم مي‌کشد. گوشي را برمي‌دارم. از آنطرف خط صدای خش خش می‌آید، صدایم به جائی نمی‌رسد. باید خودش باشد. تلفن برای بار دوم زنگ می‌خورد. گوشی را برمیدارم. صدایی که انگار از ته چاه بیرون می‌آید، از آنطرف خط می‌گوید: دوستت داشتم...
بوق ممتد - - - - - - - - - - -

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مقدم  | 

دومین جلسه کارگاهی داستان نویسی

 

دومین جلسه کارگاهی داستان نویسی همچون هفته گذشته روز چهارشنبه ساعت 5 بعدازظهردر سالن آمفی تئاتر اداره فرهنگ وارشاد اسلامی برگزار گردید.

 

در این جلسه دوساعته که با علاقه مندی هنرجویان و باتدریس خوب استاد ارجمند آقای نژاد احمدی به جلسه ای پر شورتر والبته حرکت به سمت تخصصی کارکردن ادبیات داستانی کشیده شدهنرجویان با طرح وپیرنگ در داستان آشنایی پیدا کردند. ومقدمه ای برداستانهای کلاسیک وشناسایی ساختارهای این نوع داستانها .همچنین معرفی نویسندگان این دوره با  آثارشان. یکی از نکات خوب این جلسات علاوه برتخصصی کارکردن داستان ،شناساندن نویسندگان هردوره باسبک خاص خودشان است.که داستان نویسان ازهمان ابتدای ورودشان به دنیای شگفت انگیز ادبیات داستانی بااین نویسندگان مشهورهم آشنا می شوند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مقدم  | 

هشتمین کنگره سراسری شعروداستان جوان کشور

 

هشتمین کنگره سراسری شعروداستان جوان کشور

 معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی واداره کل فرهنگ ارشاد اسلامی استان هرمزگان

 شرایط پذیرش آثار:

  1. فکروفرم آزاد
  2. حداقل آثار ارسالی الف: در بخش شعر 5 اثر  ب: در بخش داستان (دوداستان کوتاه)

 بخش ویژه خلیج فارس

آثار ارسالی می بایست حتما آثاری جدید بوده وبه جشنواره یا کنگره دیگری ارسال نشده باشند.

  1. تایپ آثار ارسالی در 5 نسخه الزامی است.
  2. حداکثر سن 30 سال (ارسال تصویر صفحه اول شناسنامه الزامی است)
  3. 3. آخرین مهلت ارسال آثار   0 2/8/1389

 زمان برگزاری 12-15 آذرماه 1389

مکان برگزاری: بندرعباس،تالار شهید آوینی

 نشانی دبیرخانه: بندرعباس – بلوار پاسداران-نرسیده به سه راه هتل هما- اداره کل فرهنگ وارشاد اسلامی هرمزگان- دبیر خانه هشتمین کنگره سراسری شعر وداستان جوان کشور

 ازشاعران وداستان نویسان تقاضا می شود آثارخودراباذکر مشخصات کامل فردی ،تحصیلی ،شغلی،نشانی کامل پستی وشماره تلفن جهت تماس ضروری ،به دبیرخانه کنگره ارسال نماید.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مقدم  | 

اولین جلسه کارگاهی

 

اولین جلسه کارگاهی داستان نویسی درروز چهارشنبه 21/7/1389 ،ساعت 5 بعدازظهر بعلت استقبال خوب علاقه مندان به نویسندگی در محل آمفی تئاتر اداره فرهنگ وارشاد اسلامی دزفول تشکیل گردید.

 

دراین جلسه پرشور که باتدریس آقای بهزاد نژاد احمدی آغاز گردید طیف های مختلفی از علاقه مندان آزاد،دانشجویان وهنرمندانی از شاخه های مختلف : تئاتر،شعر،سینما و... حضورداشتند.در جلسه آغازین  آقای نژاد احمدی به تعریفی از داستان وتاریخچه پیدایش داستان کوتاه در ایران وخارج ازکشورپرداختند که جلسه باطرح سوالاتی در انتها به جلسه پرسش وپاسخ نیز کشیده شد. واین نشان می دادکه هنرجویان از همان ابتدامشتاقانه طالب دسترسی به این هنر هستند. هنر داستان نویسی.

 

انجمن طبق برنامه ها واهداف خود که از سال گذشته پیش بینی کرده واین دومین دوره کارگاهی است که برگزار می کند  امید دارد با همچین دوره های تخصصی که در شهرستان بی سابقه است بتواند به این هنر ارزشمند به صورت جدی وتکنیکی برخورد کند وعلاقه مندان را به زنجیره بزرگ وتوانمد ادبیات داستانی متصل کند که تا به حال هم در همچین هدفی موفق بوده.

 


 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مقدم  | 

نقدداستان شب بلشویکی نوشته خلیل رشنوی

نقد داستان شب بلشويكي

آقاي فدايي:نويسنده با ديدي كمونيستي ولي بي اطلاع از كمونيست اين داستان را نوشته است.البت اشكال نمي شود گرفت چون ما در فضاي ايران زندگي مي كنيم.مثلن موي سياه و چشم سياه در شوروي سابق نماد شيطان بوده درحالي كه نويسنده بعنوان نمادي از مظلوميت وتسليم استفاده نموده است.نكته دوم:بعضي كلمات داراي اشكال هستن مثلن :جان سخت ،جملات بكار رفته  قبل نمي توانند اين صفت را توجيح كنندونكته سوم:برابري زن ومرد در كمونيست جور ديگري است و با گفته ها و حرفهاي اين داستان كمونيستي كلي فرق دارند. نكته چهارم:واژه كولاك در زمان استالين بكار مي رفته نه در زمان لنين.ويك سوال دارم:چرا كلمه رفيق همراه لنين بكار نر فته است؟ اگر ما دوره استالين و قتلهاي و حشيانه آن وقتها را مطالعه كنيم وهراس و وحشت آن موقع را حس كنيم  هيچ وقت اين حرفها را نخواهيم زد.خفقان طوري بود كه خيلي جلو جلو قبل از دستگيري خودكشي مي كردند!و تو اين داستان خوب استفاده شده.

www.dezdastan.blogfa.com--حضور اعضای انجمن در جلسه نقد داستان

آقاي رشنوي : در مورد كمونيست من كتاب هاي زيادي مطالعه كرده ام و در مورد واژه كولاك در زمان لنين هم استفاده مي شده.

 

آقای نژاد احمدي:در اين داستان ما با يك شخصيت درگير ،طرفيم  كه اين باعث كشمكش مي شود.اصولن كشمكش در داستان به چندطريق ايجادمي شود:يكي درگيري فرد با جهان  دوم :درگيري فردبا جهان بيني  سوم:درگيري فرد با خودش...كه در اينجا راوي داستان با جهان بيني خودش در گير است.او دچار شك و ترديدو عدم قطعيت است كه كمونيست را بپذيرد يا نه؟وهنوز به ثبات فكري نرسيده است بخاطر همين با خودش درگير است وگاهي از بيرون چيزهايي روايت مي كند و مواقعي هم از ذهنيت خودش مي گويد...معمولن نويسندهاي تازه كار به دلايلي ازراوي اول شخص استفاده مي كنندكه بخاطر عدم شناخت از اين نوع راوي ها داستان شان آبكي وناموفق بوده وكشمكش ندارند اما نويسندهاباتجربه  از اين نوع راوي ها استفاده مي كنند كه بخاطر مهارت كارشان  داراي كشمكش وجذابيت مي باشد که نویسنده این داستان راهم توانسته ازعهده این موضوع خوب بربیاید.

 

خانم رابطيان: ازنظر فرم كه آاقاي نژاد احمدي حرف زدن؛ امااز نظر محتوا:وقتي داستان را خواندم اول خوشم نيامد ولي در خوانش دوباره كه متوجه خوبيها و نكات جالب داستان شدم تا تمام داستان را نخواندم  ول كن نبودم وكلمه به كلمه داستان را مي خواندم و از خواندنش لذت مي بردم اما چيزي كه منو ازار داد نگاه مرد سالارانه اي بود كه در داستان وجود داشت زن خيلي كم رنگ پرداخت شده است .مي برند بكشندش اما هيچ حركت و اعتراضي نمي كند.اگر گوسفندي بخواهدقرباني بشودبع بعي مي كند اما اين زن هيچ انگار نه انگار... سوال ديگري هم مي پرسم چرا نويسنده فقط به ديد جنسي به زن نگاه كرده است؟ از نظر روانشناسي هم نويسنده نشان داده كه زن ها هميشه نياز به پشتيبان دارند كه اگرپشتيبانه  نبود از دست رفته وتسليم  ميشوند به نظر من اين نگاه درستي نيست! 

خانم عزيزيان: منم حرف هاي آقاي فدايي را قبول دارم واز داستان خوشم آمده.

 

اقاي شوكتي:نمي دانم  منظورخانم رابطيان از فرم چيه! در مورد زن داستان: ما با نماد طرفيم دقت كنيد به اين جمله كه امروز بزرگترين جنايت شوروي اتفاق مي افتد ونشانه هاي ديگري كه نويسنده داده مثل زن مطيع كه تسليم شده است  واينكه زن اسم ندارد حتا راوي هم اسم ندارد پس نبايد با نگاه سنتي  به داستان با زن برخورد شود وبگوييم چرا كم رنگ پرداخت شده يا نشده  چون زن نماد است اصلن شخصيت داستاني نيست كه داستاني باهاش برخورد كنيم.زن نماد مملكت شوروي بوده كه بن بست رسيده و پايان خط است  در پايان راوي با زن معاشقه مي كند و عشق وعلاقه خودش را اينطوري به مملكتش نشان مي دهد.پس زن نماد  مملكت شوروي است البت بعضي صفت هاي بكار رفته بايد اصلاح شوند مثلن  سلانه سلانه و...

 

 آقاي عبادي:خدمت دوستان عرض سلام داشته و خوشحالم كه بلاخره به موقع درجلسه داستان حاضر شديم.من داستان را نخوانده ام وبنابراين اجازه ندارم در مورد داستان حرفي بزنم اما در مورد حرف ها ي گفته شده نكاتي مي گويم.من داستان هاي قبلي رشنوي را خوانده ام وبا قلمش آشنا هستم.اينجا واين شخصيت داستاني و داستان ربطي به واقعیت ندارند.گویی نويسنده تحت تاثيراطلاعات اطرافش که در ذهنش رسوب كرده اينجور داستاني نوشته.اگربه بالاي داستان كه نيم نگاهي كردم  متوجه شدم زن مادر وطن است.

آقای سپهوند:هر نويسنده اي درنگارش هر داستان مي تواندهرايدئولوژي داشته باشد چيزي كه مهم است ضعف يا قدرت نويسنده در نشان دادن اين ايدئولوژي است نه دروغ يا راست بودن اين ايدئولوژي. دوم:رشنوي به شكل فوق العاده و جالبي تضييع حقوق زن را در اين چنين جامعه اي ،جامعه ي شوروي سابق  نشان مي دهدو اين بهترين نوع دفاع از حقوق زن هاست.

آقای فریدونی: داستان خوب بود ولی ازنظرمن مبحث کمونیست کمی قدیمی شد 

خانم اميديان:چرا داستان نويسي ما  كليشه هاي خارجي مي باشد بهتر نيست در مورد ايراني بنويسيم  دوم اينكه دراين داستان راوي مي گويد انگار زن پشتش به سه برادر گرم است.اين احساسي بودن واين خون گرم بودن بشتر از خصوصيات ايراني ها وعرب هاست تا روس هاو سوم در مورد زني كه مخالف كمونيست بوده  و يك مبارزاست چطور مي تواند اجازه بدهد اينقدر راحت به او تجاوز كنند؟ با اين همه كه گفتم باز از  داستان لذت بردم.

اقاي رضايي:با تشكر ازآقای رشنوي داستان داراي شروع خوبي بوده چون خود اتكاست ودر همان چند سطر اول ما مي فهميم  داستان در مورد كي است؟در كجا دارد اتفاق مي افتد؟در چه موردي هست؟ داستان داراي حركت دهاي تكنيكي از ذهن به عين بوده  و از طريق فلاشبك هايي كه  به گذشته زده شده و ارجاعاتي كه به حال داده مي شود داستان را متوجه مي شويم . زبان داستان شاعرانه است وهمين به داستان آسيب زده است

آقای نژاداحمدی:لحن يا زبان؟

آقای رضايي: فرقي نمي كند .چون در هر صورت:كلماتي مانند: قداست ،معصوميت،زيبايي معصوم گونه،اندام تكيده،سلانه سلانه،پاهاي معصوم و پر گريه،ناخن هايش كه انگار صورتك هاي رنگي هستند كه روبه نگاه آدم در آستانه گريه قرار دارند...اين نوع كلمات باعث مي شوند بار داستاني كمتر و داستان فقيرتر وبي جان تر  شود اصلن كلمات شاعرانه نفس داستان را مي گيرنددوم:من براي اين كه داستان را بفهمم بايد ذهن راوي را بشناسم چون تنها روزنه من به جهان داستان ذهن راوي است.ذهن راوي بايدچهار چوبي كمونيستي داشته و كمونيستي فكر كند چون او پدرش را روانه اردوگاه كار اجباري كرده است.اما اينطور نيست ذهن راوي مذهبي فكر مي كندو از كلماتي مانند گناهكار بودن ،قداست، معصوميت ...دم مي زند كه اين نوع كلمات در ادبيات ديني جا دارند و با اين گفته ها مي شودفهميد ذهن راوي چهار چوبي مذهبي دارد پس اين يك تناقض است ذهني مذهبي و عملي كمونيستي!!!:سوم اتفاق پايان داستان منطقي نيست،آميزش راوي با جنازه زن-ممكن است راوي داراي انگيزه جنسي ورواني باشد اما بازهم منطقي نيست چون برآيند چندتا دليل گفتاري  و رفتاري باعث منطقي بودن وقوع يا عدم وقوع  رويدادي مي شود و تنها دليل رواني كافي نبوده و منطقي نيست.چهارم:در جايي كه راوي دارد قبر مي كندو آن دو در حال تجاوز كردن به زن هستند باوجودي كه از آنها چيزي گفته نمي شودو ما چيزي نمي بينيم  اما صحنه در ذهن ما شكل مي گيرد كه اين مورد من را ياد كالسكه مادام بواري فلوبر انداخته پنجم :به نظرمن هرداستان درمرحله اول بايدداستان موفقي  باشد تا در مرحله دوم بتواند نمادي داشته باشد يا نداشته باشد. ...

خانم باستان: داستان خوبی بود خصوصن برای ما که تازه شروع کرده ایم.

آقای کرم: این داستان نمود مرگ باعزت بهتر اززنده بودن با ننگ است.

خانم مقدم: سوالهای راوی درهمان ابتداکششی به داستان داده ونویسنده به این روش به خوبی توانسته ازهمان ابتداخواننده رابه طرف داستان بکشاند.اما راوی در برخی از جاه ها به زیاده گویی می رسد جایی که حرفهایش به مفاهیمی کلیشه ایی یا شاید شعاری نزدیک می شوند.نکته دیگر اینکه نویسنده جانبداری خودرادرنوشته به خوبی مشخص کرده حتی در برخی از جاها من حضور نویسنده راپشت سر راوی می دیدم.مثلن درداستانی به نام  " فراری" اثر مانوئل تاپاتااولی بیا ،می بینیم نویسنده به چه خوبی بی طرفانه مسئله اسارت زن سرخپوست رانشان می دهد ومسائلی که بعدش بوجود می آیندوبه این نکته مهمی اسا درداستان.اما آن قسمت که یاکوف پس از شلیک تفنگ راوی لباسهایش خونی می شود وقتی یاکوف می گوید: " لعنتی ببین چه بلایی سر لباسامون آوردی "  بسیار زیبا نویسنده خشونت و بی تفاوتی نسبت به مرگ زن رانشان می دهد.یعنی کثیف شدن لبلسها خیلی باارزش تراز جان زن داستان است که این نکته خیلی عمیقی می تواند داشته باشد.با نظر آقای شوکتی درمورد زن هم موافقم .زن نماد است.نما دزن شوروی.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مقدم  | 

برگزیده شدن اثرآقای چناری

جناب آقای عباس چناری برگزیده شدن اثرتان رادرنخستین جشنواره پیامکی ادبی رضوی به شما تبریک می گوییم.

 

حالا تمام صیادها می داننددستان تومعبر آهوست،کاش انگورنبود.

 

ازمجموعه برنامه های هشتمین جشنواره بین المللی فرهنگی ،امام رضا (ع)

آیین پایانی جشنواره 25 مهرماه 1389 ـ تهران

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مقدم  |